سيد محمد باقر برقعى

3324

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

سرماى دى نكرده به گلزار آن گذر * با آنكه رفته آذر و دى در پس در است من اين صفا و لطف نديدم به هيچ شهر * گويى كه آب « گلشنش » از حوض « كوثر » است خاكش فرح‌فزا بود و باد مشك‌بيز * وين عطر و بو شمامهء آن صحن اطهر است آن درگهى كه گرد رهش از سر شرف * زيبنده‌تر به فرق ز هر تاج و افسر است آن بارگاه رفعت كز اعتبار و قدر * هر هفت آسمانش كمين بندهء در است آن درگه رضا كه گشاده است از كرم * بر هركه هست اگر كه غنى يا كه مضطر است خواهم به بندگى درش عمر سر كنم * بر اين گدا نگر كه چه شاهيش در سر است خوش كرده‌ايم دل به خيالى ز وصل دوست * ور نه وصال دوست به ما كى ميسّر است نالهء نى دامن‌كشان چو بگذرى از روى خاك ما * زنهار پا منه به دل چاك‌چاك ما ساقى به هوش باش كه اين جام باده نيست * خون دل است اين كه بگيرى ز تاك ما با مدّعى بگوى چه سنجد به روز عرض * خرمهرهء تو با گهر تابناك ما گيرم كه بشكنى قلم ما ، چه مىكنى * با نالهء نيى كه برويد ز خاك ما از ما نصيحت است و دلالت به راه خير * گر نشنوى بدا به تو باشد چه باك ما